تبليغاتX
× مــــــــــــــــیکده ×





















× مــــــــــــــــیکده ×

مواظب خلوت دلم باشین.... نشکنه...!




گنجشک ها
با تو دوست اند!
گربه ها
از صدای پایَت فرار می کنند!
سوسک ها
- اگر تو بخواهی -
کنار ِ دمپایی ها دراز می کشند!

جانور ِ درون ام
آرام گرفته است!

تو

با کدام زبان حرف می زنی؟!

هر چقدر چشمانت را مرور می کنم
جمله نگاهت را از بر نمی شوم

چه ازمون سختی است دوست داشتن

دوستت دارم " هام ... آخر
زیر ِ دیوار ِ انتظار لِه می شوند ...
می دانم !

...

می دانم اگر تو باشی یکریز شعر می گویم
من از چشم های تو شعر هایم را

کش می روم

اینجا را که باز می کنی ،
" متکلم وحده " ها می پاشند بیرون !
باور کن تقصیرِ من نیست ...
تو باعثِ یکنواختیِ این برگ از دفتر زندگیه منی !

آخر محضِ رضای دلِ من نه ؛محضِ خاطرِ دلِ قلمِ خواب آلودت ،


یک بار هم تو برای من بنویس ....





+نوشته شده در 88/11/19ساعت16:54توسط لــــطــیــــــــــفه | |



چنان زیبایی

که نمی توانم به یادت بیاورم،
تصویرت
سر می رود از آیینه!!

همچنان

سکوت را می بویم ..

کسی نیست ،

برای ِآرامش دلم نذری کنـــــــــــــد ؛

چه حیف!!این روزها

سهم من از قاصدك ها

تنها فقط
دیدنه رقصیدنشان در باد است
چرا دیگر برایم
خبری نمی آورند !!!
امشب آسمان به ابر آلوده است!
ابر به باران
باران به چتر
چتر به من
و ادامه این آلودگی غمگین می شود
وقتی بی دلیل
به تو نمی رسد....!
اینجا پسران لبخند
در خیابانهای پرسه
عشق حراج می کنند!!!لعنت بهشان...!

عشق تو

پرنده‌ای بود

كه جای یكی از آجرهای دیوار

لانه كرد
دیواری است

عشق تو

كه جای تك‌تك آجرهایش

پرنده لانه كرده
گیسوانت در باد
سرچشمه تمام رودهای زمینند
و سبزی چشمهات
سیمای جنگلی ست
كه بازوان زمستان را
شرمنده می كند …
یک گیلاس شراب !!!
برای اینکه من را
بی تو بَرَد ...
یا تو را
به آغوشِ خوابم آورد ...!
هنوز هم شب شراب را خواهانم...!




+نوشته شده در 88/11/16ساعت22:11توسط لــــطــیــــــــــفه | |





امروز آنقدر گریستم که بغض آسمان در برابرم ناچیز آمد...

گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...

همه فریب خنده‌هایم را خوردند...

شاید حق با آنها بود...

وقتی آسمان آفتابی است باران نمی‌ بارد!

امروز دلم گرفت اما کس ز بی‌ قراری ‌ام نپرسید...

نگفت از چه اینگونه شدم؟!


آرام چینی بند ‌زده‌ی قلبم را به کناری گذاشتم ، شاید دیگر تاب شکستنش نباشد!

می‌خواهم به‌جایی دور تبعیدش کنم...

جایی دور تر از قلب تو!

خانه‌ی قلبت استیجاری بود؛

نمی‌دانستم!






+نوشته شده در 88/11/13ساعت14:11توسط لــــطــیــــــــــفه | |





مدتی بود كه تلخی روزهایم را


در انتظار دیدن دو چشم چون عسلت می گذراندم...!


اما امروز رؤیای بوسه بر لبانت


ذهن آشفته ام را قلقلك داد...!





+نوشته شده در 88/11/11ساعت20:3توسط لــــطــیــــــــــفه | |




دلتنگی همیشه از ندیدن نیست

لحظه ی دیدار با همه ی زیبایی گاه پر از دلتنگیست

که مبادا دیدار شیرین امروز, خاطره ی تلخ فردا باشد....!





+نوشته شده در 88/11/09ساعت20:15توسط لــــطــیــــــــــفه | |





با سر انگشتان لرزان مینویسم نامه ای

تا بخوانی قصه پر غصه دیوانه ای

جای پای اشک ها بر هر سطور نامه ام

با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ای....!





+نوشته شده در 88/11/09ساعت13:52توسط لــــطــیــــــــــفه | |




در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی
بی‌باده او مباد جامم
بی‌سکه او مباد نامم
جانم فدی جمال بادش
گر خون خوردم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بی غم او مباد روزم
عشقی که چنین به جای خود باد
چندانکه بود یکی به صد باد




پ ن: از کتاب مدرسه یادم بود

اونموقعه هم نخونده بیتاشو حفظ کردم...

کاش بزرگترا بهشون ثابت شه عشق هست....!

تکه ای از لیلی و مجنون نظامیه خدا آمرزیده





+نوشته شده در 88/11/05ساعت23:31توسط لــــطــیــــــــــفه | |




صدای قدم‌هایت را هنوز هم می‌شنوم … !

آن‌روزها چه عاشقانه با هم گام برمی‌داشتیم....!

شب‌ها ستاره بودیم در آسمان ...

و هر صبح می‌رفتیم تا رسیدن به

خورشید....

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ی قدم‌هامان فکر نمی‌کردیم....!

آن‌روزها هیچ‌چیز اهمیت نداشت!!!!!!!

هیچ‌چیز به اندازه‌ی تو اهمیت

نداشت...

اما...

این‌روزها سکوت را حس می‌کنم....

و می‌دانم که فاصله‌ها را دوست

ندارم.....

در این‌روزها من تمام دقایق و ثانیه‌ها را می‌شمارم...


تا رسیدن به تو…




+نوشته شده در 88/11/05ساعت21:0توسط لــــطــیــــــــــفه | |